کویر نوشت‌های من…

یک ماه از سال یک‌هزار و سیصد و هشتاد و هفت+۱ گذشت…
بیش از ۷ روز از این ۳۱ روز برای من در کویر گذشت، ‌اما کویری که امسال سبزه سبزه سبز بود و سیراب از آب و نم نم باران…
امسال کویر سیرابِ سیراب بود، زمین خشک و تشنه کویر هم دیگر فریاد خسته‌ای از گلویش به گوش نمی‌رسید، انگار آنقدر سیراب شده بود که دیگر حتی صدایش در نمی‌آمد و تا خرخره‌اش پر بود از آب شیرین باران…
اما دانه‌های باران در پاسخ به دلتنگی‌های زمین خشک و بی آب و علف کویر باریده بودند و اکنون در آغوش این زمین ترک خورده با قلبی مجروح و زخمی آرام گرفته بودند…
باران که بر روی زمین خشک کویر می‌بارید، ‌انگار زمین کویر چون عاشقی منتظر دانه دانه‌های آنرا می‌بوئید،‌ می‌بوسید و در آغوش می‌گرفت و معشوق نیز در دل این زمین جای می‌گرفت و با آن یکی می‌شد، شاید این یک نماد حقیقی از عشق بود که طبیعت به من نشان داد…
روز‌های من در کویر در خلوت، فکر و راز و نیاز با اویی که همه هستی‌ام از اوست می‌گذشت، این حسیست که تنها در شبهای کویر می‌توان آنرا پیدا کرد، حسی که انگار آسمان کویر را به زمین کویر چسبانده تا تو خود را با نسیم خنکی بهاری همراه با بوی خوش خاک نم زده و گیاهان بهاری نزدیکتر به خالقت حس کنی، ستاره‌های آسمان را بشماری و یا ستاره خودت را پیدا کنی و ساعت‌ها با او به گفتگو بنشینی…
آری،‌ اینان همه پاسخ کویر بودند به دل خسته و بی رمق من..اما در گوشه‌ای دیگر حیوانات و حشرات کویر هم با من به گفتگو می‌نشستند، یک سوسک کوچک سیاه که من را به یاد داستان “خاله سوسکه” می‌انداخت و یا یک عقرب سیاه که از نمی خاک گیج شده بود و یا یک مارمولک کوچک و شیطان که با دیدن من با سرعتی شبیه به سرعت نور خود را استتار کرد، آری این حشرات و حیوانات هم در کویر صادقانه با من حرف می‌زدند تا این حس تنهایی من با باد‌های بهاری از دلم پر بکشد و به جای دوری برود…
آری، در کویر هر صبح با صدای شرشر باران بلند می‌شدم،‌ خوادن نماز صبح با نغمه باران در هوایی نسبتا سرد و پر نم هم حال و هوایی دیگر داشت که انسان را آنچنان غرق در آرامش می‌کرد که بعد از آخرین سلام که آغاز بودن دوباره بود، ‌مرا  برای ساعتی در خود فرو میبرد…
صبح‌های کویر هم عاشقانه و لطیف آغاز می‌شد، هوای ابری و خنک، زمین خیس و آب گرفته و زیباترین حس آن، قدم زدن بر روی این زمین بود و بالارفتن از یک تپه کوچک و برداشتن آب از سنگ آب‌های طبیعی، ‌آن هم آبی زلال، خنک و شیرین…
روز‌های من همه اینگونه در کویر آغاز می‌شد، و این آغاز، ‌آغازی بود که پدران من نیز در سال‌های دور که عصر تکنولوژی و طیاره و دهکده جهانی جایی نبود، ‌اینگونه زندگی می‌کردند و چه لذتی داشت دور از هیاهوهای وحشتناک،‌ خشن و بی‌رحم انسان‌ها در شهر‌ها بدون دغدغه سر کردن…
۷ روز من در کویر اینگونه گذشت…
اگر عمری بود، ‌دست نوشته‌هایم در کویر را بیشتر اینجا می‌نویسم…

If you enjoyed this post, please consider to leave a comment or subscribe to the feed and get future articles delivered to your feed reader.


نظرات

امیدوارم که عمر با عزتتان برقرار باشد.
کویر هیچستانی است که آن را سراپرده ملکوت خدا می دانند.
کویر نیستان من و ماست، کویر معنای بودن است و دوست داشتن و بهانه ای برای ماندن و پیوستن.
باران، تنهایی، غم، زیبایی، خلوت، آرامش و اضطراب کویر نشان از آگاهی و اختیارو اوج بندگی است.

در کویر بیرون از دیوار خانه، پشت حصار ده، دیگر هیچ نیست. صحرای بیکرانه عدم است، خوابگاه مرگ و جولانگاه هول. راه، تنها، به سوی آسمان باز است. آسمان! کشور سبز آرزوها، چشمه مواج و زلال نوازشها، امیدها و‌… انتظار! انتظار! … سرزمین آزادی، نجات، جایگاه بودن و زیستن، آغوش خوشبختی،‌ نزهتگه ارواح پاک، فرشتگان معصوم، میعادگاه انسانهای خوب، از آن پس که از این زندان خاکی و زندگی رنج و بند و شکنجه‌گاه و درد، با دستهای مهربان مرگ، نجات یابند!

درمیان لحظه های کویری
لحظه هایی که سکوت با سکوت کویر می شکند.
لحظه های آرامش
لحظه های بارانی کویر.
دلم می خواهد بین این همه زیبایی تنها باشم
شاید میان این همه تنهایی او را دوباره پیدا کنم
خوش به حال لحظه ای کویریتان

سلام
کویر رو دوست دارم شبهای زیبائی داره
خوش انصاف می گفتی منم میومدم
سلامت وشاد باشی
کاتب باشی

دیدگاه‌تان را بنویسید:

(لازم)

(لازم)