سفرنامه/ذرات رملی به قامت یک شهید(۲)

۲۴ اسفند ۱۳۸۷،‌ مناطق عملیاتی ۸ سال دفاع مقدس
از ابتدای سفر مدام در فکر بودم،‌ این چه سرزمینی است، ‌من مسخ شده بودم
مدام با خودم کلنجار می‌رفتم که چرا در مناطق عملیاتی ۸ سال دفاع مقدس روزی ما را نیمه شب‌ها می‌دهند و چرا در تمام سرزمین‌های دیگر روز ما در نیمه ظهر برایمان روزی می‌شود…
سرگشته و حیران به این سرزمین‌های خشک و خشن می‌نگریستم،‌ هوا کم کم تاریک می‌شد و گویی هر چقدر خورشید در هوای پر از گرد و غبار خوزستان با ما خداحافظی می‌کرد، غربت بیشتری را بر روی قلب هایمان احساس می‌کردیم
صدای تیر،‌ خمپاره،‌ رزمنده‌ای تیرخورده و صدای یا مهدی(عج) همراه با درد، اما دردی که با شعف دیدار یار همراه بود از جای جای این سرزمین به گوش می‌رسید…

شهید

شهید

اتوبوسمان ایستاد، آن شب باد تندی می‌وزید،‌ رسم بود در مناطق عملیاتی وقتی باد می‌وزد، ‌یعنی شهدا ما را به سوی خود و به میهمانی خصوصی خود دعوت می‌کنند،‌ چرا که باد‌های خوزستان همراه با گرد و غبار ذرات بدن‌ها و خون‌های شهدا هستند که این ذرات گویی بر سر و روی ما بوسه می‌زنند و آن بوسه، چه بوسه دلنشینی بود، ‌گویا آن خاک قلب و روح مارا نوازش می‌کرد
پیاده شدیم،‌ مدام با خودم این جملات را تکرار می‌کردم، ‌” خدای مهربانم، به من معرفت درک شهدا و عظمت جانفشانی آنان در این مناطق را روزی کن” که ناگاه صدای فرمانده آمد،‌ به میهمانی خصوصی شهدا خوش آمدید و ما وارد شدیم
مدتی بود زیارت عاشورا نخوانده بودم و آن شب به ناگاه دلم هوای عاشورا کرد،‌ با خودم این قسمتش را زمزمه‌ می‌کردم،‌ الهم العن اول الظالم الظلم حق محمد و آل محمد،‌ اما دلم آرام نمی‌شد،‌ بی‌قرار،‌تشنه و پریشان‌تر شدم…
بیقرارتر از همیشه با نگاهی نگران به من خودم می‌نگریستم و باز با خود می‌گفتم” شهدا شرمنده‌ایم” یعنی ما را حلال می‌کنید؟بچه‌های شما از ما خواهند گذشت؟و اگر پا روی خون‌های پاک شما گذاشته‌ایم، از ما می‌گذرید؟
در همین  حال و هواهای نگرانی، ‌اضطراب و پریشانی بودم، ناگاه به یاد نوایی عاشقانه افتادم،‌ دلم تنگ بود،‌ تنگِ تنگ، گفتم اینجا و در میان بیابان‌هایی که روزی ما را نیمه شب در آن تقسیم می‌کنند باید دنبالش بگردم…گشتم،‌ نگاه کردم، به خدا التماس کردم و باز ندیدمش، بر روی زمین نشستم و با خود این نوا را زمزمه کردم:
تو دلم یه دنیا حرفه،‌ که می‌خوام بگم برای تو،‌ آقا؛ تو بگو به من کجایی تا بوسم خاک پاتو…آقاجون دلم گرفته،‌ مثل آسمون پائیز، میدونم مرغ دل من دوباره کرده هواتو، با خودم یه نذری کردم، ‌که اگه تورو ببینم، ‌با همون نگاه اول، ‌جونمو بدم برا تو…
عاشقانه و زلیخواه وار در جستجوی یوسف؛ خواندمش…
عاشقانه به سجده در برابر معبودش زانو زدم
و عاشقانه با او گریستم…
و با او اینگونه گفتم،‌ خدای یوسف در برابر صبر زلیخواه و تحمل سال‌های سخت انتظار،‌ او را به یوسف رسانید، ‌او را جوان کرد و توانایی حضورش در رکاب یوسف را به او ارزانی کرد،‌ از او یک بانوی موحد و پاکدامن ساخت…
اما ما به کدامین گناه،‌ باید از لذت و عشقت حتی از درک حضورت دور و محروم باشیم؟ اما یاد این شعر افتادم” دیگر نگویمت که بیا دست من بگیر، ‌گویم گرفته‌ای ز عنایت رها نکن ” و باز هم در افکار خودم غوطه‌ور شدم…کاش می‌شد ما هم زلیخواه وار در انتظارش همه چیزمان را فدا می‌کردیم و خدا او را به ما هدیه می‌کرد..کاش… و در آن دل بیابان هم گشتیم،‌ باز هم گشتیم…
ادامه دارد…

If you enjoyed this post, please consider to leave a comment or subscribe to the feed and get future articles delivered to your feed reader.


نظرات

زلیخواه نه!…زلیخا…زلیخاوار…

تحسینت میکنم برای نامیدن و مطرح کردن نامی که از خاطره ها پاک شده است.

مست و بیقرار در کوچه های پر ازدحام به دنبال یافتن رد پایی تا بیابد هر آن که را برای تسلای دل خویش از غربت و بیخبری در پی گمشده ای بود.

سلام
ای کاش …نمیدونم می ترسم باز سوء تفاهم پیش بیاد
احساس خوبی داشتی خیلی ها داشتند هرجند بروز نمی دادند.
همه فرزندان همین آب وخاکیم.
کاتب باشی

سلام
قدیما یه بار اومدم اینجا فکر می کنم نوشته بودید که با لینوکس کار می کنید. من چند تا سوال دارم! خیلی ابتدایی هستند، میشه کمکم کنید؟تا شنبه باید پروژه مو تحویل بدم:(
ممنون
التماس دعا
یا زهرا س

متنتون خیلی قشنگ بود…

کفشهایت را در بیاور
و آرام به خاک بوسه بزن
آرام با باد هم نوا شو و بخوان زیارت عاشورا را
این جا سرزمینی است که با خون مردان خدا متبرک شده است
این جا اگر بهشت نباشد دروازه ای به سمت بهشت است

سوالات بی پاسخ از میر حسین موسوی

سلام علیکم
درکتون می کنم
انشا الله شرمنده شهدا نشویم

سلام میشه بیشتر آشنایی بدی بجا نمی آرم

دیدگاه‌تان را بنویسید:

(لازم)

(لازم)