تمنای دل خستهام…
ثانیهها سخت میگذرند…
دقایق سختتر و گویی ساعتها مردهاند…
کوچهها سرد، دلها بی روح و جانها بی همنفس…
انسانها در تنهایی و تنهایی در انتظار
انتظار در غربت و غربت در ثانیههای سخت…
آری، اینان تبدیل به ثانیههای من شدهاند
اما دل خستهام هنوز بهانهای قدیمی میگیرد
ای صبورترین شاهد انتظار منتظران
حالا دیگر تمام چشمه های زخم دیدار
نام تو را برای شب های سرد و بیکسی زمزمه میکنند…
آری شبهایی که گاه با غربت و گاه با مظلومیت معنا میشود
و دلمان تمنای وصال به خود میگیرد
ای ترجمان فصل رویش، آدمی در فصل انتظار خویش را میرساند به لحظه طلوع ستاره امید…
If you enjoyed this post, please consider to leave a comment or subscribe to the feed and get future articles delivered to your feed reader.


سلام. خداییش خیلی قشنگ بود… حال کردم.. حالا خودت نوشتی یا یه کس دیگه؟؟؟؟؟؟