پیرمرد…
پیرمرد چشمهایش را به چشمانم دوخته بود…نگاهش پر از محبت و درد بود، انگار با نگاهش رو به من میگفت، این آخرین نگاههاست…
رو به من با لبهای خشک و دهانی که بدون دندان بود کرد و با صدایی گرفته مرا صدا زد، شاید این آخرین نفسها بود و آخرین شنیدن صدایش که بود!…
آری این آخرین نفسها بود برای پیرمردی که ۸۸ سال برای تمام اطرافیانش مایه برکت و مهربانی و الگوی برادری بود، پیرمردی که سالها با عزت زندگی کرد تا آخرین دهه ولایت را ببیند و پیکر پاکش درست در اذان ظهر ۱۲ آبانماه ۱۳۸۸ به زیر خاک برود و دقایقی بسیار کوتاه پس از گذاشتن آخرین خشت بر سر مزارش باران ببارد، آن هم بارانی که در کویر پس از ماهها آمد و گویی آسمان هم در سوگ پیرمرد نشست…
آری پیرمرد، پدربزرگی رئوف از سلاله پاک حضرت زهرا(س) و حضرت علی(ع) بود که دنیای فانی را بدروود گفت و ما را از دعاهای خیرش محروم…
اما بیشترین حس غریبی که امشب پس از هفتمین روز گرفتم حس غربت و غریبی هست، شاید خونه پدربزرگ تنها پناهگاه روزهای سخت بود تا پدر بزرگ که رفاقتی دیرینه و از نخستین ساعات گشودن چشمم با من داشت را روزی با دستان خودم در شرایط بسیار سخت در بیمارستان نوازش کنم و چند روز بعدش شاهد غسل و کفن و خاکسپاریش باشم…
اما اینها و روزهای صبر و تسلی دادن به مادر و خانواده گذشت و امشب تنها، حکایت قلب و دل من شده حکایت این مثل (تا گرمه درد رو نمیفهمه، امان از وقتی سرد بشه) و امشب با وجود تمام معنویات و دعاها و دوستای خوب برای دردل کردن؛ من به نقطه اوج تنهایی که شروع خودشناسی و بازگشت به خویشتن هست رسیدم(تلخ، سرد، سخت و پر از درد و و من ِ متحیر…
این حادثه تلخ تجربیاتی هم برای من داشت، اول از همه (کل من علیها فان) را به واقعیتش رسیدم، همه چیز فانیست به جز ذات پروردگار همه مهر و مهرورز، دومین واقعیت تاثیر دعا و این دعای خاص( اللهم الجعل عواقب امورنا خیرا)، یعنی خدای من عاقبت امور مرا خیر قرار بده و سومین تجربه، هل جزاءالاحسان الا الاحسان( آیا پاداش خوبی جز خوبی است؟) که مجموع این تجارب پی بردن به گوشهای از واقعیتی به نام مرگ بود…
پیرمرد عاقبت بخیر شد و امروز هفتمین روز از نبودنش بود…
نبودنی که شاید برای سالها قلب پیرزن را بفشارد و از امروز آزمون سخت تری برای ما شروع شد
امید من به خدمت کردن بی چون و چرا به پیرزنی است که بهترین دوران زندگیش را همراه و همسفر من بوده است، روزی که پدر در جبهههای نبرد حق بر ضد باطل بود و مادر سر کلاس درس و این خود تنها گوشهای عمق وابستگی من به پیرمرد و پیرزن است…
التماس دعای زیاد…فاتحه با صلوات برای شادی روح پیرمرد هم یادتون نره
یا علی
پ.ن:
آخرین روزنه به دنیا، نوبت ما کی میرسد، کمی تامل کنیم…
If you enjoyed this post, please consider to leave a comment or subscribe to the feed and get future articles delivered to your feed reader.
نظرات
به نام خدا
سلام علی جان.
تسلیت من را هم پذیرا باش.
روحشان شاد.
اناشاالله با اباعبدالله(ع) محشور بشن.
(مؤمن در هیچ چهارچوبی نمیگنجد…)
سلام
مرگ پدر بزرگ عزیزت رو بهت تسلیت می گم و امیدوارم بعد از این شادی همیشه مهمون دل مهربونت باشه
یه روز همه ما می ریم اما کاش با یه خاطره خوب سفر کنیم
موفق باشید
سلام…چه قدر خدا دوستش داشت که باران بارید…
تسلیت میگم…انشاالله اخرین روزنه همه ما به دنیا با خیر و برکت باشه…یا علی ع
سلام، خیلی متاثر شدم ولی من هم به نوبه خود، فوت پدر بزرگ عزیزت رو بهت تسلیت میگم و امیدوارم این قدر در شادی های زندگی غرق بشی که غم های دلت فراموش بشه!
موفق و موید باشی
واقعا تسلیت میگم.. خیلی سخته اما میدونم میتونی تحمل کنی…. انشاالله این با شادی های بعدش جبران بشه… پدر بزرگت همیشه باهاته
این راهیه که هممون میریم ولی اینکه وقتی رفتیم چی دربارمون میگن مهمه
آدم خوب همیشه عزیزه باشه یا نباشه ولی نبودنش یه غم بزرگه که هیچی شاید نتونه جز یاد خدا تسلی بخشش باشه
غافلیم ای دوستان از دام مرگ این نفس ها خود بود پیغام مرگ
مست خویشیم و شراب عمر ما قطره قطره میچکد در جام مرگ
به قول معروف ما که از همه دیتر رسیدیم
حلوا تموم شد اما من نخوردم
شوخی کوچولوی بود بهت تسلیت می گم
امیدوارم قم آخرت باشه دوست من
با ان که منو نمی شناسی اما خوشها می شم یک سری بهم بزنی
منتظرتم
بایی


سلام انا لله و انا الیه راجعون . با دقت در عمق آیات شریفه قرآن می توان در لحظات سخت و دشوار زندگی که گویی انسان هیچ مفر و ملجا و پناهگاهی ندارد ، به آرامش لذت بخشی رسید . گرچه از دست دادن هر عزیزی برای انسان بسیار سخت و طاقت فرسا و دردناک است ولی با یاد خدا دلها آرام گیرد . باز هم عرض تسلیت و سرسلامتی . الا بذکر الله تطمئن القلوب