و کویر بهانه ای برای بودن دوباره شد
۱۹ روز از سال ۸۹ و آخرین سال دهه ۸۰ گذشت
بیش از ۱۰ روز از این ۱۹ روز برای من در کویر گذشت، اما کویری که امسال سبزه سبزه سبز بود و سیراب از آب و نم نم باران با دندان دردی که مونس من در شب بیداری های کویر بود
امسال کویر سیرابِ سیراب بود، زمین خشک و تشنه کویر هم دیگر فریاد خستهای از گلویش به گوش نمیرسید، انگار آنقدر سیراب شده بود که دیگر حتی صدایش در نمیآمد و تا خرخرهاش پر بود از آب شیرین باران…
اما دانههای باران در پاسخ به دلتنگیهای زمین خشک و بی آب و علف کویر باریده بودند و اکنون در آغوش این زمین ترک خورده با قلبی مجروح و زخمی آرام گرفته بودند…
باران که بر روی زمین خشک کویر میبارید، انگار زمین کویر چون عاشقی منتظر دانه دانههای آنرا میبوئید، میبوسید و در آغوش میگرفت و معشوق نیز در دل این زمین جای میگرفت و با آن یکی میشد، شاید این یک نماد حقیقی از عشق بود که طبیعت به من نشان داد.
روزهای من در کویر در خلوت، فکر و راز و نیاز با اویی که همه هستیام از اوست میگذشت، این حسیست که تنها در شبهای کویر میتوان آنرا پیدا کرد، حسی که انگار آسمان کویر را به زمین کویر چسبانده تا تو خود را با نسیم خنکی بهاری همراه با بوی خوش خاک نم زده و گیاهان بهاری نزدیکتر به خالقت حس کنی، ستارههای آسمان را بشماری و یا ستاره خودت را پیدا کنی و ساعتها با او به گفتگو بنشینی.
آری، اینان همه پاسخ کویر بودند به دل خسته و بی رمق من..اما در گوشهای دیگر حیوانات و حشرات کویر هم با من به گفتگو مینشستند، یک سوسک کوچک سیاه که من را به یاد داستان “خاله سوسکه” میانداخت و یا یک عقرب سیاه که از نم خاک گیج شده بود و یا یک مارمولک کوچک و شیطان که با دیدن من با سرعتی شبیه به سرعت نور خود را استتار کرد، آری این حشرات و حیوانات هم در کویر صادقانه با من حرف میزدند تا این حس تنهایی من با بادهای بهاری از دلم پر بکشد و به جای دوری برود.
آری، در کویر هر صبح با صدای شرشر باران بلند میشدم، خواندن نماز صبح با نغمه باران در هوایی نسبتا سرد و پر نم هم حال و هوایی دیگر داشت که انسان را آنچنان غرق در آرامش میکرد که بعد از آخرین سلام که آغاز بودن دوباره بود، مرا برای ساعتی در خود فرو میبرد…
صبحهای کویر هم عاشقانه و لطیف آغاز میشد، هوای ابری و خنک، زمین خیس و آب گرفته و زیباترین حس آن، قدم زدن بر روی این زمین بود و بالارفتن از یک تپه کوچک و برداشتن آب از سنگ آبهای طبیعی، آن هم آبی زلال، خنک و شیرین.
روزهای من همه اینگونه در کویر آغاز میشد، و این آغاز، آغازی بود که پدران من نیز در سالهای دور که عصر تکنولوژی و طیاره و دهکده جهانی جایی نبود، اینگونه زندگی میکردند و چه لذتی داشت دور از هیاهوهای وحشتناک، خشن و بیرحم انسانها در شهرها بدون دغدغه سر کردن…
ثانیههایی که هر انسانی را در سکوت کویر به اعماق خود میبرند تا یادشان نرود این ثانیهها، شاید ثانیه مانندهایی باشند که روزگاری شاید برای اینکه گذشتهاند حسرت خوردهاند و گاهی اوقات آنها را برای رسیدن به انتظار نشستهاند
آری کویر، ثانیهها، دانههای شن و رمل، حیوانات کوچک و بزرگ، حشراتی ریز با ظواهری بعضا چندش آور اما بی آزار مرا با خود به قعر افکار در هم گسیختهام میبرد تا باور کنم این حیوانات درنده و حشرات با زهر کشنده در کویر نیز از بسیاری از انسانها مهربانتر و بیخطرترند
شاید مهمترین دلیل بودنم در کویر لمس همین ناانسانیها، ماتمهای دل سادهام برای دلهای خشن و بیرحم این موجوداتی که نام انسان را به ناحق غصب کردهاند و وجدانهای خواب آلوده شان باشد
شاید…
آری کویر، سرزمین اوج گرفتن برای رسیدن به اوست…اویی که داشتن و با او بودن عادت تمام دلهای خستگان است…
اویی که حتی نامش، یادش و عبادت کردنش مادرانه ترین نوازشها برای انسانها به حساب میآید…
برخی میگویند کویر آغوشش را به روی کسانی که عاشقانه بر روی تن تشنهاش و پوست ترک خوردهاش میگشاید و در شبهایی که برخی دیگر میگویند دل انسانی به پروردگار همه مهر و مهرورز نزدیکتر است، ستارههای آسمان کویر آغوش مهربان آنرا چراغانی میکنند تا این میهمان غریب احساس غربت کمتری کند و من میگویم انسانها به این دلیل تصور میکند در کویر آسمان به زمین نزدیکتر است که ستارههای کویر خود را به آن انسان نزدیکتر میکنند تا احساس تنهایی کمتری کند…
آری این کویر و خصلت آسمان شفافش است که هیچ پردهای حتی میان خورشید و ستارههایش برای میهمانانش وجود ندارد و من بارها در صبحگاه کویر که خورشید به زمین تشنه کویر سلامی دوباره میدهد با خودم آرزو کردم که کاش دلهای انسانها نسبت به یکدیگر نیز همینقدر شفاف بود تا برای کنار یکدیگر بودن و بازکردن گرههایشان و شاید به بهانه اندک محبتی به هم نوعشان آروزی پرواز میکردند…
اما در نظر مردمان ما این اعتقاد نیز وجود دارد” هر چقدر در حین پرواز کردن بیشتر اوج بگیری، در نظر مردمانی که پرواز را نمیفهمند کوچکتر خواهی شد…”
…
پ.ن:
۱۰ روز دیگر عازم پاچسباندن و ورود به “جنگ سخت” آموزشی سربازی هستم
یک نصیحت برادرانه: قدر سلامتیتان را بدانید و از دندانهایتان به شدت مراقبت کنید تا به سرنوشتی شبیه به سرنوشت دندان ها و درد های چند ماهه من دچار نشوید: ۳ دندان عصب کشی شده، ۲ دندان عقل جراحی شده+ ۲ دندان با پوسیدگی عمیق و کلی درد…!
هنوز هم ادامه دارد…
If you enjoyed this post, please consider to leave a comment or subscribe to the feed and get future articles delivered to your feed reader.


FriendFeed
Facebook
Twitter
Flickr
Delicious
Digg
Google Reader
بنام خدا. با مطلبی تحت عنوان”سوالات بی پاسخ سال۸۸″ به روزم . بخوانید و نظر دهید. یا علی